More servicesWindows Live
HomeHotmailSpacesOneCare
 
MSN
Sign in
 
 
Spaces home  POSITIVE KIDSPhotosProfileFriendsMore Tools Explore the Spaces community
April 27

برای گریه کردنات

سلام!

این پستو دارم با لایو رایتر مینویسم و میفرستم. محسن چاوشی هم گوش می کنم!

برای گریه کردنات..یکی دو روزی کافیه..سیاه بپش برای من..اینم برای قافیه!

استقلال

سلام!
به زودی اینجا رو آپ می کنم. الان بازیه استقلال تموم شد بدجور تو ذوقم! هر چند نبرد اما شایستگی هاشو نشون داد. غیرتشو نشون داد. به امید قهرمانی استقلال تهران.
June 17

ایران عشق است

سلام دوستان
خوبین؟
من که خیلی خوبم!مخصوصا با بازی خوب ایران در برار پرتغال!هنوز البته تموم نشده بازی!چه میشه کرد دیگه
همین جوری خواستم فقط تبریک بگم!همین
 
چه قده تماشاگرای ایرانی وطن دوستن
 

ای ول خانوم

March 29

چه کردم تو این پست

سلامی چو بوی خوش بهار
خوبی بلاگم؟ نمی دونم چندا تا بلاگ دارم..یعنی انقده دارم که حسابشون از دستم در رفته! اما خب نمی دونم چرا باید هر از چند گاهی هم که شده تو رو آپ کنم.حال می کنم با تریپ این بلاگ! شاید اولین باری باشه تو طول این یه سال که دارم واقعا وقت می ذارم واسه آپ کردن اینجا..البته نه این که بدم بیاد از اینجا..گفتم که خیلی هم خوشم میاد.اما چون زیاد امکانات واسه فارسی تایپ کردن نداره آدم سختشه.در هر صورت اومدم که بنویسم.بهونمم سال جدیده! البته این بار سال نوی خودمون نه مسیحی ها! خب دیگه! سال نوتون مبارک باشه و امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و شادی داشته باشین و پیش کسایی باشین که دوسشون دارین.ما که همچین اقبالی نداشتیم! امیدوارم اما شما اینجوری نباشین و پیش اونایی باشین که دوست دارین باشین و قدرشونم خوب بدونین
آخر هیچ جمله یی نمی تونم نقطه یا چیز دیگه یی بذارم! آخه میره اول خط! ایم از مشکلات این سرویس
نرم نرمک میرسد اینک بهار                             خوش به حال روزگار
تو هیچ کدوم از بلاگام در مورد سال 84 و اینکه آیا خوب بود برام یا نه ننوشتم.واقعیتش که می خواستم بنویسم اما نشد.ولی می خوام اینجا بنویسم.هر چند می دونم شاید کسی اصلا نخونه.قصدمم این نیست فقط می خوام بنویسم که نوشته باشم! که یه خورده خالی شم.هر چند چیزی نیست که خالیم کنه.اما خب همینم غنیمته
در کل باید بگم سال بدی نبود امسال.با اینکه سختی هم کم نکشیدم
عید 84 یه خواهر پیدا کردم که باهام فقط 4 روز اختلاف سنی داشت!شده بودیم قل! من قل بزرگه بودم! الانم اهاش دوست هستم اما خب.چون استرالیا زندگی می کنن و خیلی هم درس می خونه زیاد وقت نداره و واسه همینم زیاد خبر نداریم از هم.خرداد ماه هم با یه دختر به اسم شیوا دوست شدم که هنوزم باهاش دوستم.یعنی تا چند ساعت مونده به سال تحویل 85 عشقم بود! اما الان دیگه فقط با هم دوستیم.هر چند وقتی یاد گذشته میفتم خیلی افسوس می خورم و ناراحت میشم اما دیگه نمی خوام مثل قبل شیم با هم.چون فقط بدبختی داشت.نمی گم روزای خوب نبود..اکثر روزاش خوب بودن اما خب در کل حساب کنیم خسته شدم..عید امسال واقعا گند شروع شد! دیگه می خوام با همه دوست باشم.نمی خوام رابطمو با کسی فرا تر از یه دوستی ساده یا صمیمی ببرم.خدا رو شکر دوست صمیمی هم کم ندارم.تو دنیایی واقعی مهران و سینا هستن که خیلی رفای با مرامین.هر چند خیلی اذیتشون می کنم.بیچاره سینا معروف به بامزی که همش بهش فحش می دم! دیوونم دیگه! مهرانم با اینکه سه سال ازم بزرگتره و دانشجو اما خیلی با هم صمیمی هستیم.همش با هم میریم بیرون.یعنی تنها کسیه که باهاش بیرون میرم! اما تو نت دوستام خیلی بیشترن..دوستای با مرام زیادی دارم که آرزومه از نزدیک ببینمشون.هر چند بعضی هاشونم دیدم.پویا و محسن از پسرایین که خیلی دوسشون دارم.پویا که یه سال ازم بزرگتره و خوراک کامپیوتره..خیلی بچه ی خوبیه.هر چند از من دیوونه تره!! یه تریپ خاصی کلا.محسن هم که بهش آقا محسن می گم! ازم یه 15 سالی بزرگتره! اما خیلی دوسم داره! اینجام زندگی نمی کنه فعلا و دوبی شرکت داره..هر هفته واسم میزنگه و حرف میزنه باهام.مریم و ماجده و یلدا هم از دخترایین که باهاشون خیلی صمیمی هستم.ماجده که با اینکه از من 3 سال بزرگتره اما اینم خیلی دوسم داره! تازه همشهریمم هستش.دختر خیلی خوب و پاکیه.خیلی پاک.امیدوارم همیشه اینجوری بمونه و منم همیشه داداشش بمونم!خیلی بهم کمک کرد ماجده.مخصوصا تو این 10 روزی که با شیوا بهم زده بودم.اگه نبود معلوم نبود چی میشه. یلدام که هم سن منه و بیچاره مشکل عشقی داره..عاشق یکی هست که اون پسر خودش عاشق کس دیگه یی.با هام بعضی وقتا دردل می کنه.منم بعضی وقتا که ناراحتم باهاش می حرفم.اما مریمم هم سنمه.اما با مشون تفاوت داره.یه دختر کاملا خاص.خیلی خاص.شاید  خیلی هاتون اگه باهاش برخورد کنین نتونین درکش کنین.منم خیلی وقت گرفت که بفهممش.یه دختریه که فکر کنم وضع مالیشون خوبه و واسه همین پدر مادرش فکر می کنن که خوشبخته.در صورتی که واقعا خوشبخت نیست.تریپ خاصیم داره که با هیچ کی دوست نمیشه.واسه همین رو من خیلی حساب می کنه..منم هیچ وقت نخواستم سو استفاده کنم از این اعتمادش.حرفاشو گوش میدم(هر چند خیلی کم حرفه) راهنماییش می کنم تا جایی که می تونم..خلاصه خیلی دختره خوبیه و اگه بخواد می تونه همیشه باهام دوست بمونه و بهم اعتماد کنه.هر چند تیر ماه می خواد بره آلمان.اما خب در هر صورت
دیگه کس دیگه یی نمی مونه غیر از شیوا.خداییش خیلی دوسش داشتم و دارم.می خوام تا همیشه باهاش دوست بمونم.نمی دونم تو این 9 ماه که باهام بودیم عاشقش بودم یا نه.اما اون که می دونم نبود.حالا مهم نیست..همه چی تموم شده و الان فقط باهم دوستیم.دو تا دوست خوب
دیگه خیلی نوشتم انگاری! بازم واسه همتون آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم همیشه شاد باشین
بای
February 26

سالگرد

سلام...یک سال از تاسیس این بلاگ گذشت..چه قدر عمر آدم زود می گذره! شاد باشین همیشه
January 12

تولدت مبارک

تولدت مبارک شیوا
January 09

Flower!

...مریم گله
!عرفان گل تر
December 26

پيله ابريشم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم
 
November 25

سلام دوستان..خواهش میکنم اینو حتما بخونین..از یه بلاگ دیگم گرفتم و دارم ایجا مینویسم

هیچ کس اسم خودش رو گذاشته بود هيچ کس... آخه فکر می کرد هيچکی آدم حسابش نمی کنه... فکر می کرد  واسه هيچ کس و هيچ چيزی مفيد نيست... عصرا می رفت دم در ورودی پارک و بساط کتابهاش رو پهن می کرد... خودش هم می نشست پشت بساط و سرش تو يکی از اون کتابها فرو می رفت... عاشق رمانهای ايرانی بود... خودش رو می ذاشت جای قهرمانهای داستان و غرق يه شخصيت تازه می شد... يه روز می شد يه جوون با شمشير طلايی و گاهی هم می شد يه شاهزاده که هر دختری منتظر رسيدنشه... اون روز هم مثل هميشه غرق کتاب بود که صدای يه زن اون رو از دنيای خيال بيرون کشيد:
ـ ببخشيد آقا اين کتاب فروغ فرخزاد چنده؟
- کتاب فروغ؟... هان بله... دو هزار تومنه
ـ از اين کتاب فقط همين يه دونه هست؟
- يه دونه؟... بله... همين يه دونه است
ـ راستش من الان پول همراهم نيست... به اين کتاب هم نياز ضروری دارم... می شه اين رو ببرم فردا پولش رو بيارم؟
- فردا؟!...
ـ بله من هر روز همين ساعت ميام اينجا و هر روز هم شما رو می بينم... می تونم اين ساعتم رو بذارم پيشتون ضمانت
و ساعت رو از دستش در آورد و داد دست اون جوون بدون نام... هاج و واج مونده بود... ساعت رو گرفت و زن بدون به زبون آوردن کلمه ای ديگه وارد پارک شد... به ساعت نگاه کرد... ساعت ۵ بعد از ظهر بود... چه چشمهايی داشت...
<<>>
ساعت ۵ و ۵ دقيقه شده و اون هنوز نيومده... خيلی نگران شده... دلش بی تاب اون نگاهه... به جای اينکه خيره بشه به صفحات کتاب غرق شده تو دنيای اون ساعت نقره ای و صاحبش که چه نگاهی داشت... فکر می کرد زير قولش زده... ديروز يه دختری همراهش بود که حالا اون طرف ايستاده بود... دوست داشت بره ازش سراغ اون چشما رو بگيره ولی روش نمی شد...
<<>>
حالا يک هفته بود که ديگه دستاش صفحات هيچ کتابی رو ورق نمی زد... يه ساعت نقره ای توی دستاش و چشمای نگرونش به راهی که ممکن بود هر لحظه از اون طرف صاحب ساعت از راه برسه و امانتيش رو پس بگيره... فکر نگاه دختر راحتش نمی ذاشت... فکر می کرد اگر اسم خودش هيچ کسه اسم اون بايد همه کس باشه... همه دنياش شده بود... دوست دختر رو اون طرف خيابون ديد... دلش رو زد به دريا و محکم و راسخ رفت جلو... دستاش لرزيد...
- ببخشيد خانم!...
ـ بله؟!... کاری داشتين؟
- بله... راستش يک هفته پيش شما با خانمی اومدين پيش من و اون خانم از من کتاب فروغ فرخزاد رو خريد و به جای پول اين ساعت رو پيش من ضمانت گذاشت...
و ساعت رو داد دست دختر... دختر نگاهی به ساعت انداخت و آهی از ته دل کشيد... بعد گفت:
ـ خوب حالا شما پولتون رو می خواين؟
- نه من می خواستم اگه می شه اون خانم رو ببينم و اين امانتی رو پسشون بدم
دختر آهی از ته دل کشيد و گفت:
ـ بهتره اين امانتی پيش خودتون بمونه يادگاری... اون روز دنيا برای هميشه از پيش ما رفت و تو يه نامه وصيت کرده بود که کتاب فروغ رو توی قبرش بذارن... راستی يه نامه هم برای کسی که ساعت دست اونه گذاشته... فکر کنم بايد مال شما باشه... فردا براتون می يارمش
<<>>
ساعت ۵ بعد از ظهر بود... دختر از راه رسيد نامه رو داد دستش و رفت... پاکت رو باز کرد توش دو هزارتومن بود و يه ورق کاغذ... روش نوشته بود:
اونقدر غرق اون کتابها بودی که هرگز نگاه عاشقم رو نديدی
و امضا کرده بود: هيچ کس
بهتش زده بود... چطور می شد دنيا تبديل به هيج کس بشه و اون که هيچ کس بود تبديل به دنيای يک دختر... از اون روز به بعد ديگه هرگز نگاهش غرق هيچ کتابی نشد و تا آخر عمر با خيال اون نگاه زندگی کرد
October 19

هنگامي که اندوه من به دنيا امد

هنگامي که اندوه من به دنيا امد از او پرستاري کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف
من و اندوهم به يکديگر مهر مي ورزيم و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم زيرا که اندوه دل مهرباني داشت
و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهامان پرواز مي کردند و شب هامان آکنده از رويا بودند
زيرا که اندوه زبان گويايي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود
هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديم همسايگان ما کنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند
زيرا که آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و اهنگ هامان پر از يادهاي شگفت
هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان مارا با چشمان مهربان مي نگريستند و با کلمات بسيار شيرين با هم نجوا
مي کردند بودند کساني که از ديدن ما غبطه مي خوردند زيرا که اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم
ولي اندوه من مرد چنان که همه چيزهايي زنده مي ميرند و من تنها مانده ام که باخود سخن بگويم و با خود بينديشم
اکنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند هرگاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند .
هرگاه هم در کوچه راه مي روم کسي به من نگاه نمي کند. فقط در خواب صداهايي مي شنوم که با دلسوزي مي گويندببينيد اين خفته همان کسي ست که اندوهش مرده است

جبران خليل جبران

www.positiveboy.com

View more entries
 

POSITIVE KIDS

Updated 6/3/2006
Updated 1/12/2006
Updated 12/26/2005
Updated 11/25/2005
Updated 10/3/2005
Updated 10/2/2005
Thanks for visiting!
  • April 27 7:07 PM
    نگین پسره چه کفه واسه خودش نظر میده! دارم آزمایش می کنم